لذيذ، خود را وقف مراقبت از درختان ميكند و آرامش خود را تنها در ديدار آنها باز مييابد.
سرانجام، هنگامي كه زمان ديرهنگام خوشهچيني فرا رسيد، براثر رنجهاي بيپاياني دستخوش تاراج و تباهي شد، كه قساوت و تعصب در آلمان، ايتاليا، اسپانيا و ساير كشورهاي اروپايي پديد آورده بود. آنگاه، جنگ چهرهٴ زشت خود را نمايان ساخت. كار من كه قبلاً، در آغاز، توسط دشمناني بيرحم تقريباً تباه شده بود، براي دومين بار، به وسيلهٴ همان دشمنان در معرض خطر قرار گرفته بود، دشمناني كه تحت نظامي تازه به همسايگانشان حمله ميكردند. مدتي تقريباً دلسرد شده بودم. من معتقدم، روز مونيخ (29 سپتامبر 1983) نقطهٴ حضيض زندگيام بود.1 در پي آن، هجوم آلمان به لهستان، دانمارك و نروژ، هلند و بلژيك، سقوط فرانسه و يونان و حمله به روسيه پيش آمد. در اين اثنا، چين به وسيلهٴ شريران ديگري به آشوب كشيده شد.2 پرل هاربر! اشغال آن سوي هند و هند شرقي. هر روز كشتار در دشتهاي چين و روسيه صورت ميگرفت.
شايد به اين دليل باشد كه دوستان آسيايي و اروپاييام به من رشك ميبردند؛ شك نيست كه وضع من در مقايسه با آنان بسيار رشكبرانگيز بود. با وجود آن بلاهايي كه بيهيچ وقفهاي پيدرپي فرا ميرسيد، توانستم به خود تكاني دهم و به مطالعه بپردازم، مجبور نبودم از وحشيگري، گرسنگي، تحقير، اسارت يا كشته شدن بترسم؛ ولي اين بدان معني نيست كه كاملاً بيخيال بودم. در سالهاي آخر (سالهاي خوشهچيني و احتمالاً، التذاذ، براثر پيدايش بدبختيهاي مداومي دچار وقفه شده بودم، كه جسم من در آنها شركتي نداشت. بيشك، جسم من در آنها شريك نبود، ولي ذهنم در آنها كاملاً شركت داشت، بيآن كه همانند رنج جسمي موجب تخليهٴ عاطفي شود؛ گاه، دلم چنان فشرده ميشد كه هيچ چيز، حتي كار شيرينم موجب تسلي نميشد.
اغلب به اِميل ليتره ميانديشيدم كه مجبور شد كار فوق بشري فرهنگ بزرگش را در جريان جنگ 1870 (باز با همان دشمنان)، و عصر وحشت و كشتار متعاقب آن تمام كند.3 ليتره بيش از